تبليغاتX
دنیای ماوی

دو تا تیتر با حال

87/02/26

 

چند ماه پیش مبلغ 350 تومن پول رایج این مملکتو حواله روزنامه ای کردم

تا ببینم آیا این تیتر بزرگی که زده صحت داره یا نه

 

 

ولله که ما زنها هم حق کار کردن داریم.همه استخدامها مخصوص جنس مذکر بود

 و یکی دوتایی واسه تنوع مخصوص جنس مونث،خوبه که تا همین الانو همین ثانیه

 اکثر قشر تحصیل کرده مملکتم جنس مونث تشکیل میدن.حالا از اینا گذشته تو این

روزنامه یه تیتر دیگه بود که واقعا واسم جالب بود.تیتری با عنوان

 

 

 

اولش با خوندن این موضوع ناراحت شدمو به خودم گفتم پس منه وبلاگ نویس،

اونم وبلاگ نویسی به این معتبری بعد از سال 2010 چی کار کنم؟؟؟!!!

ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که واقعا هم اگه این اتفاق بیفته خیلی هم بهتره،چون به

نظر من از اون روزی که پای اینترنتو،دنیای مجازیو،به خصوص این چت کردن تو

 زندگی ما انسانها به خصوص ایرانیها باز شده،باعث شده که عواطف و محبت رنگ

 و روی اصلیشو ببازه و یه جورایی محبت و دوست داشتن مجازی و زود گذر بین

آدمها (اعم از پیر و جوون)به وجود بیاد.تو این زمونه کم از عشق و محبتهای دروغی

 تو دنیای واقعی شنیده بودیم که دیگه جدیدا هم مجازیشو داریم مشاهده میکنیم.

بعضی وقتها میگم زمون قدیم،زمون پدر بزرگ و مادر بزرگهامون،چه قدر خوب بود.

نه اینترنتی بود نه چتی و نه دروغهای بیخودی و الکی که تو همین چتها گفته میشه.

همه با هم صادقانه و بی ریا صحبت میکردن،نه از طریق یه صفحه کلید و نوشتن یه

مشت دروغهایی که نمیدونم از کجا گیر میارنو به طرفشون میزننو به اصطلاح یه

 جورایی "خرش"میکنن و دیدنه همون چرندیات توی یه صفحه نمایش،حالا جالبترم

 اینه که تو این دنیای مجازی افراد خیلی خیلی زود با هم صمیمی میشنو و بدون داشتن

 هیچ شناختی یک دل نه صد دل عاشق همدیگه میشن.الانم که خدارو شکر تازگیا مد شده

  اکثر جاهایی که عروسی دعوت میشیم موقع خوردن ولیمه عروسی از دهنه اینو اون

میشنویم که: میدونستین عروس و داماد همدیگرو تو نت پیدا کردن!!!

به نظر شما اون صافی و صداقتی که قدیم بود و زندگیها بر پایه همونها بر پا میشد

 نمیرزه به این زندگیهایی که پایش تو نت و دنیای مجازیه؟؟؟

تازه معلومم نیست که طرفین بعد ار ازدواج باز هم دل از این دنیای مجازی میکنن یا نه

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  0:7 AM  | 

خاطرات کودکی ماوی

87/02/13

 تو قسمت قبلی شهریار"قسمت هفدهم" اونجایی که مادرش به ذهنش اومده بود

محمد حسین یه جمله ای رو گفت که واقعا کلهم منو ریخت به هم

باید اعتراف کنم که کم مونده بود اشکم دربیاد جلوی جمع

شهریار گفت که بهترین خاطرات آدم،خاطره های دورانیه که بچگیشه اونجا گذرونده

که اونم محاله یادش بره...واسه یه لحظه یاد دوران بچگی خودم افتادم

یاد خونه آجانو مامانیم...که هر دفعه تو تعطیلات با کلی ذوق و شوق روونه اونجا میشدیم

الان حاضرم هر چی دارم بدم برگردم به اون موقع

الان چند سالی میشه که اون خونه رو فروختن...خدا آجانو مامانیمو بیامرزه

هر دفعه هم که میرم اهر اکثرا از جلوی درش رد میشم

هر دفعه ای خواستم برم زنگ درو بزنمو یه نیگاهی توش بندازم

ولی ترسیدم...ترسیدم که با دیدن اونجا خاطره هام زنده بشه

خاطره هایی که یه جورایی خفشون کردم تو ذهنم

شاید باورتون نشه...ولی حتی موقع نوشتن این پست اشک تو چشام جمع شد

 

 

اینم از بازی که همشهری گلم"ارسباران"دعوتمون کرده

یه جمله شش کلمه ای باید بنویسیم تو وبمون

 

"باران،تنها مونسم درين شبهاى بهارى"

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:15 PM  | 

ماوی حسودیش گل کرد امروز

87/01/26

امروز که بعد از کلی به اصطلاح درس خوندن از کتابخونه خارج شدمو واسه کمی

استراحت وارد محوطه پارک شدم،ناخودآگاه چشمم به دو تا جوون اوفتاد،به دو تا جوون

از جنس مخالف که من هر وقت اینجور جوونارو میبینم میگم وای دو تا پرنده پر شیکسته

 باز دارن واسه هم جیک جیک میکنن...خلاصه همینجور غیبت کنان پشت سر اون دو تا

 جوون که با خودم میگفتم طبق معمول دارن موخ همدیگرو میزنن،قدم زنان بهشون نزدیکتر شدمو واسه یه لحظه از خودم بدم اومد.از دور میدیدم که هر دوشون با اشاره به این ورو

اونور حرف میزننو اکثرا دستای هردوشون تو هواست،ولی بازم متوجه نشدم.تا اینکه

وقتی نزدیکتر شدم دیدم هر دوشون کر و لال هستنو دارن به زبون خودشون با هم درد

و دل میکنن،یه لحظه دلم گرفت،ولی بعدش با خودم گفتم همون بهتر که اینا کر و لالن...

همون بهتر که با اشاره با هم صحبت میکنن...همون بهتر که مثل بقیه آدمهایی که هر دو

 نعمتو دارا هستن یه مشت دروغ و دلنگ واسه هم نمیبافن...

همون بهتر که زبونی ندارن تا با اون نیش بزنن...

همون بهتر که میتونن احساسات واقعیشونو با نگاهشون به هم منتقل کنن،احساساتی که

 دیگه این روزا چیزی جز یه مشت زرو پر"البته معذرت میخواما" باقی نمونده...

احساساتی که بارها گفتمو باز میگم این روزها لجنزاری بیش نیست

خلاصه کلام اینکه یه جورایی بهشون حسودیم شد.حالا نمیدونم اون دو تا کوجانو دارن به

 چی فکر میکنن،ولی هر جا باشن واسشون آرزوی خوشبختی دارم.خوشبختی واقعی...

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:40 PM  |