تبليغاتX
دنیای ماوی

دوستت دارم...

85/01/27

قسم به عشق پاکی که او میانمان قرار داد

 

با ذره ذره جان می پرستمت

 

و هر لحظه برای با طراوت ماندن

 

باغ سبز آرزوهایت دعا می کنم

 

آری قسم به او که دوستت دارم...

 

و در انتظار قطره ای از محبت نگاهت

 

در ابتدای شاهراه عشق به گدایی خواهم نشست

 

تا شاید روزی سوار بر قالیچه پرنده

 

هم عنان با پری قصه ها وارد شاهراه عشق شوی

 

و نیم نگاهی از سر دلسوزی به پیر ژولیده درگاهت بیندازی

 

آری قسم به او که دوستت دارم...

 

آرزومند آرزوهایتان(ماوی)

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  8:8 PM  | 

نظر یک دوست

85/01/18

 

این مطلب نظر یکی از دوستان عزیز می باشد که من نسبت به ایشون

 احترام خاصی قائلم بنابراین ترجیح دیدم در وبلاگ ثبت شود

این نظری است راجع به کل مطالبی که تا کنون نوشته ام

 

آفرینش و حیات را از دو منظر می توان نگریست: از منظر درون و از منظر برون

در نگاه از منظر برون آنچه رخ می نماید عظمت هستی است و حقارت انسان. عمر

چندین ساله تو در مقابل با عمر میلیونی زمین و تو زمان را با ساعت می سنجی آنجا

 با سال نوری... و تو جز قابل اغماض در مقابل میلیاردها انسان که در طول عمر کائنات

 آمده و رفته اند. راستی این عمر کوتاه که در مقابل عمر هستی اگر حدش را بگیریم به صفر

 میل می کند (عمر کوتاه) ارزش این همه تلاش... این همه دل بستگی... این همه دل های

 پاک... این همه آرزو... این همه اشک را دارد؟

اما از منظر درون عمر متوسط آدمی هفتاد سال است. هفتاد سال خیلی است. بعضی ها

همه اش بیست سال عمر می کنند. هفتاد سال بیش از سه برابر بیست است. می تونی عاشق

 بشی... می تونی قهر کنی... می تونی خیالبافی کنی... می تونی جوانی کنی و از همه مهم تر

می تونی تغییر بدی و تاثیر بگذاری. فرصت همه کار و داری. و حالا اگر از این منظر به موضوع

 اول نگاه کنی ضمن تایید کوتاهی عمرت در مقابل عمر هستی ارزش لحظه های عمر را بیشتر

 می فهمی و آن موقع در دل بستگی و آرزوهایت تجدید نظر می کنی و شاید اشکهایت برای

 چیزهای دیگری جاری شود. شاید برای لحظه های با هم بودن

که تکرار مجدد آن در هاله ای از ابهام است.

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  8:8 PM  | 

دل بستگی

85/01/08

 

نمي دونم مي تونيد دل بستگي را معني كنيد.يا حتي تعريف كنيد؟

حتما بلافاصله مي گيد:دلبستگي يعني تعلق...نياز...وابستگي...عادت...

ولي به نظر من معناي دل بستگي اين قدر عميقه كه نمي شه به زبان اورد.اخه چه جور مي شه

يك انسان را كه تمام وجودش و روحش و ذهنش دل بسته كسي شده را مجسم كرد؟واقعا سخته.

 انسان تا زماني كه خودش اين تجربه را نداشته باشد نمي تواند در اين مورد حرف بزند. يادمه این

حرف را يك دوست يه زماني به من زد. از كساني كه اين تجربه را داشتند تقاضا دارم تا حد امکان

 برام بنويسن كه واقعا دل بستگي چيست؟ چه جور مي شه لمسش كرد؟ ايا تجربه خوبيست يا نه؟

ايا كسي مي تونه دل بستگي را در معناي واقعي بيان كند؟

و هزاران سوال ديگه كه همه در ذهنم انباشته شده و منتظر جوابهاي شماست. و ديگر اين كه به

 نظر من منشا دل بستگي عادت است.انسان به مرور زمان به هر چيز عادت كنه يعني هر روز وهر

  شب با اون سر و كار داشته چه موجود زنده و چه غير زنده به اون عادت ميكنه و يه جورايي

 دل بسته ميشه.طوري كه حتي اگه يه روز ارتباطش با اون قطع بشه يا نبيندش احساس بدي بهش

 دست ميده.طوري كه فكر مي كنه دنيا براش كوچيكه... احساس بي تابي مي كنه... احساس مي كنه

 كه واقعا تنها شده...احساس ميكنه كه از اين دنيا سير شده...

پس سعي كنيد كمتر دل بسته كسي يا چيزي بشويد.چون اگر زماني مجبور شويد از ان جدا شويد

 يا او شما را ترك كرد مطمئنا ضربه روحي شديدي به شما وارد خواهد شد. ولي اگر يك زماني

دل بسته كسي شديد اين را به خاطر داشته باشيد كه هيچ وقت طرف مقابلتان مثل خودتان نيست.

پس خودتان را براي هر پيشامدي اماده كنيد.جدايي...فراق...دورويي...خيانت...وحتي انتقام.

و در انتها اين رو به خاطر داشته باشيد كه هيچ دل بستگي مثل اولين دل بستگي نمي شود.درسته

كه گذر زمان باعث كمرنگ شدنش مي شود ولي اين درد مثل خوره تا اخر عمر در قلب يا بهتر بگم

 در ذهن باقي است و هيچ گاه از بين نمي رود.

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  12:40 PM  |