نمي دونم مي تونيد دل بستگي را معني كنيد.يا حتي تعريف كنيد؟
حتما بلافاصله مي گيد:دلبستگي يعني تعلق...نياز...وابستگي...عادت...
ولي به نظر من معناي دل بستگي اين قدر عميقه كه نمي شه به زبان اورد.اخه چه جور مي شه
يك انسان را كه تمام وجودش و روحش و ذهنش دل بسته كسي شده را مجسم كرد؟واقعا سخته.
انسان تا زماني كه خودش اين تجربه را نداشته باشد نمي تواند در اين مورد حرف بزند. يادمه این
حرف را يك دوست يه زماني به من زد. از كساني كه اين تجربه را داشتند تقاضا دارم تا حد امکان
برام بنويسن كه واقعا دل بستگي چيست؟ چه جور مي شه لمسش كرد؟ ايا تجربه خوبيست يا نه؟
ايا كسي مي تونه دل بستگي را در معناي واقعي بيان كند؟
و هزاران سوال ديگه كه همه در ذهنم انباشته شده و منتظر جوابهاي شماست. و ديگر اين كه به
نظر من منشا دل بستگي عادت است.انسان به مرور زمان به هر چيز عادت كنه يعني هر روز وهر
شب با اون سر و كار داشته چه موجود زنده و چه غير زنده به اون عادت ميكنه و يه جورايي
دل بسته ميشه.طوري كه حتي اگه يه روز ارتباطش با اون قطع بشه يا نبيندش احساس بدي بهش
دست ميده.طوري كه فكر مي كنه دنيا براش كوچيكه... احساس بي تابي مي كنه... احساس مي كنه
كه واقعا تنها شده...احساس ميكنه كه از اين دنيا سير شده...
پس سعي كنيد كمتر دل بسته كسي يا چيزي بشويد.چون اگر زماني مجبور شويد از ان جدا شويد
يا او شما را ترك كرد مطمئنا ضربه روحي شديدي به شما وارد خواهد شد. ولي اگر يك زماني
دل بسته كسي شديد اين را به خاطر داشته باشيد كه هيچ وقت طرف مقابلتان مثل خودتان نيست.
پس خودتان را براي هر پيشامدي اماده كنيد.جدايي...فراق...دورويي...خيانت...وحتي انتقام.
و در انتها اين رو به خاطر داشته باشيد كه هيچ دل بستگي مثل اولين دل بستگي نمي شود.درسته
كه گذر زمان باعث كمرنگ شدنش مي شود ولي اين درد مثل خوره تا اخر عمر در قلب يا بهتر بگم
در ذهن باقي است و هيچ گاه از بين نمي رود.
