تبليغاتX
دنیای ماوی

عنوان ندارد

85/03/29

 

شب شد خورشید رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب،آسمان را جستجو میکرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد

 

آفتابگردان سرش را به زیر انداخت

 

گلها خیانت نمی کنند

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:31 PM  | 

خود واقعی

85/03/26

 

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که وارد سرزمینی شده باشین که به جز

 کوه و درخت و گل گیاه چیز دیگه ای نداشته باشه. من از احساس بقیه

 خبر ندارم ولی من در این مواقع احساس عجیبی دارم.

می دونید وقتی که در آن جا راه می روم احساس می کنم هر

قدمی که بر می دارم سبک تر می شوم و آرامش پیدا می کنم.

 رنگ سبز درختان مثل مخملی می مونه که روی سطح زمین گسترده شده

باشه. با دیدن آنها به یاد روزهای سبززندگیم میوفتم و ناخوداگاه اشکم

سرازیرمی شه و با نوازش کردن آنها انگارتوی دنیای دیگه ای سیرمی کنم.

 دنیایی که فارغ از همه چی هست.

فارغ از بدی... خیانت... دورویی... نفرت و کینه.

کینه ای که باعث تیرگی دلها میشه و همین تیرگی باعث چه بدبختی ها که

 نمی شه. و با دیدن کوهها به استواری و استقامت خودم پی می برم که چه طور

 تونستم تا به اینجا برسم. چه طور می تونم بعد از اینو تحمل کنم.

 و اکنون من تنها در میان این سرزمین با مشتی درخت و گل وگیاه در کجای

 دنیا ایستاده ام؟ کی هستم؟ و سرنوشتم چیست؟

این ها سولاتی است که به ذهنم خطور می کنه و بدون جواب می مونه.

 آیا می توان از چنین مکانی بی تفاوت گذشت؟

 آیا می توان چنین مکانی را تصور کرد؟

با کشیدن نفس عمیقی تازه متوجه می شوم که این منم.

 منی که سرشار از ذوق و استعداد بود.

 منی که همیشه و همه جا پر از هیجان و شیطنت بود.

 پس حالا اون من کجاست؟ به کجا سفر کرده؟

 با کی همسفر شده و منو فراموش کرده؟

چرا دیگه هیچ کسی منو نمی شناسه. چه بلایی سرم اومده؟

 

 

و درانتها خدایا کمکم کن بتونم خود واقعی ام را پیدا کنم و

 از این سردرگمی نجات پیدا کنم.

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:30 PM  | 

سکوت و غرور

85/03/15

 

تا حالا سکوت کردنو تجربه کردید؟ می دونید چه جوریه؟

خیلی سخته انسان به اجبار سکوت کنه. حقیقتی را بدونه ولی سکوت کنه.

 می تونه مطلب مهمی را بیان کنه ولی باز سکوت می کنه...

و در نهایت عاشق باشه و نسبت به عشقش سکوت کنه.

 باید به عشقش ابراز محبت کنه. همه اون احساساتی را که نسبت به اون

داره بیان کنه ولی باز سکوت می کنه. چرا... واقعا چرا؟

درست اون لحظه ای که باید همه احساسشو بیان کنه سکوت می کنه و بعد

 از چند لحظه... فقط چند لحظه احساس پشیمونی می کنه و مدام به خودش

 لعنت می فرسته که چرا سکوت کرده؟ چرا غرورش به اون اجازه حرف

زدنو نداده. آره غرور... غرور بی جایی که در اکثر انسانها وجود داره و

 باعث این سکوت میشه. چه خوب می شد اگر این غرور بی جارو دور

 می انداختیم و سکوتمون را می شکوندیم و احساس واقعی مان را بیان

 می کردیم و از ابراز احساساتمان حراسی نداشتیم.

چه خوب بود اگر همه انسانها صادق بودند. چون در صداقت است که

عشق می روید و نهالی قوی و زیبا می شود...

 

هر قطره جوی گشت و به دریا رسید و ما

 

 

زندانی تکبر...

 

 

مرداب مانده ایم.

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:51 PM  | 

دل شکستن

85/03/04

 

می دونید چیه بعضی وقتا فکرمی کنم ما آدما چرا اینقدربا هم فرق داریم؟

 چرا اینقدرمیان ما فاصله وجود داره؟ چرا نمی تونیم همدیگر را درک کنیم؟

چه راحت دل می بندیم و راحتترازاون ازهم دل می کنیم.

 چه راحت همدیگررا فراموش می کنیم؟

 من فکر می کنم که خلقت بشرازهمون اول براین بنا بوده که انسانها خیلی

 راحت و بدون هیچ مشکلی یه مدت به هم عادت می کنند و بعد ازمدت کوتاهی

 روی عادتشون پا می زارن و اونو زیر پا له می کنند. تازه بعضی وقتا از این

 کار لذت می برند و افتخار می کنند و فکر می کنند هر چه بیشتر طرف

 مقابلشون را خرد کنند کارمهمی انجام داده اند.

 آیا واقعا می شه این ظلم را تحمل کرد؟ سزای این فرد چیه؟

 واقعا دل شکستن چه مجازاتی داره؟

آیا می شه اون دل شکسته را دوباره ترمیم کرد...

 آیا می توان ذره ذره های اون را کنارهم گذاشت  

و ازنو بازسازی کرد؟ آیا می توان نورامید را درآن دمید؟

 و در نهایت دلی عاری ازهر گونه کینه و نفرت را به وجود آورد که مملو از

 عشقی ازلی و ابدی باشد. به امید این که بتوانیم ازعهده این مسئولیت براییم.

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:22 PM  | 

پستی و بلندی

85/03/01

 

یکی از آرزوهای بزرگی که دارم اینه که بالای بلندترین کوه دنیا برم و از

اون بالا دنیا رو ببینم. خیلی دلم می خواد بدونم از اون بالا دنیا چه جوریه؟

چه رنگیه؟ چه اندازه است؟ از اون بالا آدمها چه جورند؟

 آدمهایی که وقتی روی زمین نگاهشون می کنی هر کدوم یه جورند،

 با یه چهره و یه اخلاق به خصوص، بعضی ها عاشقند بعضی ها نه،

بعضی ها نابغه اند بعضی ها کند ذهن، بعضی ها زیبارویند بعضی ها نه،

 یکی بد جنسه یکی نه، یکی سخاوتمند و دیگری خسیس.

 ولی من فکر می کنم از اون بالا همه یه جورند با یک اندازه ...

 با دورنمایی که ازآنها پیداست همه با یک چهره و یک خصوصیت.

 ای کاش همیشه این طور بود. یعنی حتی روی سطح زمین هم ما در بلندی

 بودیم که همه را با یک دید می دیدیم. که در این صورت هیچ امتیازی بین

 انسانها نبود و همه در یک سطح بودند. ولی چرا؟

چرا نمی تونیم بینشمان را وسیع کنیم تا بتوانیم نسبت به دنیا و زندگی و

 انسانها دید بهتری داشته باشیم. نسبت به همه اعتماد داشته باشیم و از همین

 اعتماد کردن طعم واقعی زندگی را بچشیم. افسوس و صد افسوس که کسی

 در بلندی نیست و همه به همین حقارت و پستی روی زمین قانعند.

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:32 PM  |