تبليغاتX
دنیای ماوی

تقدیمی از یک دوست

85/07/11

 

این مطلب توسط دوست عزیزی نوشته شده که منو شرمنده کردن

و اجازه نوشتنشو به من در این وبلاگ دادن

 

برای یاروهمدم زندگیم...

 

دوش نغمه ای خیالم را به صورتگری وا داشت.

ناگهان دیدم تبدیل به دریا شده ام. نسیم از کوی تو وزیدن گرفت و

بشارت اندیشه حضورت در ساحلم را به گوش رساند.

شوق تمام وجودم را گرفت، دلم تپیدن آغازید، امواجم هوس رقصیدن نمودند.

اما به خود آمدم، تلاطم از آنها گرفتم تا نکند تو ازبیم طوفانی بودن دریا از حضوردرساحلم منصرف گردی. روزها نفس درسینه حبس نمودم تا

بستری مناسب برای حضورت آماده کردم. وعده دیدار نزدیکترشده است

((همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارتو))

 لحظه موعود فرا رسیده است. منم دریایی آرام...ساحلی زیبا...

و تو سیمین بری... ماه رخی که چون سروی خرامان قدم در

ساحلم میگذاری. ناگهان شوقم فزونی گرفت، دلم پرتر تپید.

عنان عقل از کفم رها شد، گریبان چاک نمودم. همچو ملای رم با دیدار

شمسم سماع در گرفتم. امواجم شکل گرفتند خروشان تر شدند و طوفانی

به پا شد و تو غافل ازآشوب دلم هراسناک قدم پس نهادی

((ترا آن دل که بر دریا زنی نیست))

فریاد برداشتم به پاهایت افتادم تلاش کردم تا زانوانت جاری و ساری شوم،

اما تو هراست بیشتر شد. لحظه ای به خود آمدم، ناله آغاز کردم،

((میل رفتن نکن ای دوست دمی با ما باش))

اما دیر شده است تو برگشته ای.

 حالا من مانده ام و یک دنیا خیال.

اگر به آغوشم کشیده بودمت، نمی دانم...

شاید می بردمت به دوردستها، به آنجا که چشمان اغیار را دیگر توان

دیدنت نبود، نمیدانم...شاید دیگر هیچوقت به ساحلت بر نمی گرداندم،

شاید با غرق کردنت خود تهی می شدم.

تو می شدی دریا...تو می شدی دریایی... نمیدانم، اکنون

 (( به جز آه حسرتی با من نیست))

تو رفته ای، نا امید دوباره چشم در ساحلم میگردانم،ناگهان بارقه امیدی

در دلم درخشید . نشانی ازت یافته ام، رد پاهایت در ساحلم همچون داغی

در دلم پیداست. این بار آرام میگیرم، شوق در سینه حبس میکنم، تلاطم از

 امواجم میگیرم و آرام آرام دست نوازش بر شانه هایت میکشم.  

از خود می پرسم:

بیچاره توان اسیر نمودنش را نداشتی...

آیا توان حفظ نشانه اش در ساحلت را خواهی داشت ؟؟؟

 

               

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  12:54 PM  | 

پاییز هم اومد

85/07/03

 

دوباره عمرمون گذشت.تابستون رفت و پاییز اومد.

پاییز با تمام زیبایی های ظاهریش... زیبایی هایی که هر کدوم یه جوری

 آدمو محو خودش میکنه و به فکر فرو می بره.

نمی دونم چرا پاییز که میاد احساس میکنم که دیگه تنها نیستم.

احساس میکنم که یکی دیگه مثل خودم هم وجود داره.

یکی که یواش یواش داره وجودش زرد و خشک میشه.

یکی که روی برگهای وجودش بقیه راه میرن و از صدای خش خشش لذت می برن.

وای از کلاغهای دو رنگ هم نگو که وجودشون همیشه آزار دهنده هست.

با اون صدای نا هنجارشون و با اون نطق و بیانشون که همیشه فکر میکنن

 از همه بیشتر میدونن و سعی میکنن که مثلا خودشونو دوست جلوه بدن.

اما چرا ..آخه چرا...

وقتی که پاییز میاد وقتی که صدای خش خش برگها تو گوشم میپیچه

 بی اختیار یاد خودم میوفتم و اشکم سرازیر میشه.

اشکی که روی وجود سرد و خشک شده ام جاری میشه و کمی اونو

 سیراب میکنه.ولی دیگه این اشک هم کاری نمیتونه بکنه.

دیگه وجود مرده و خشک شده من با این قطره های ناچیز هم سیراب نمیشه.

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:1 PM  |