تبليغاتX
دنیای ماوی

شب یلدا(چیله گجسی)

85/09/25

 

همیشه تو تصوراتم برای شب یلدا دلم می خواست توی یه خونه قدیمی باشم.

از اون خونه هایی که یک حیاط بزرگ وسطش و دور تا دورش اتاق داره.

تصور کنید توی یکی از اتاقها،اتاقهایی که پنجره های مشبک رنگی داره،

که هر کدوم از اون رنگها بیانگر حسی نهفته درون اونهاست،

یک کرسی بزرگی باشه، یک کرسی با یک لحاف گل گلی خوشرنگی که

 روش انداخته باشن.یک سماور که همیشه چاییش به راه باشه.

دلم میخواست دور کرسی پر از آدمهای مسنی باشه.

آدمهایی که هر کدومشون یک دفتر خاطره اند.

خاطرات کهنه و فرسوده ای که هر دفعه اونها را بیان میکنند

 از دفعه قبل شیرینتره،خاطرات تلخ و شیرینی که گاهی با یادآوری

 اونها اشکی از چشمان نیمه بازشون روی گونه های چین و چروکشون

 جاری میشه. با دونه کردن انار انگار تک تک اون لحظات خوب و بد

از ذهنشون در میاد وبرای مدتی احساس آرامش می کنند.

آره آرامش، به این آرامش حسودیم میشه!!!!

 دلم میخواد تا صبح پای کرسی بشینم و به حرفهاشون گوش بدم، واز

 تک تکشون درس بگیرم. تا روزی پیش نیاد که منم خاطرات تلخی

 را برای دیگری تعریف کنم و هم اونو و هم خودمو ناراحت کنم.

راستی یک چیزی یادم رفت...شب یلدا به همتون خوش بگذره.

(یادم رفت اینم بگم که:هندونه،آجیل،پشمک و...هم جزلاینفک شب یلدا هستند)

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  5:44 PM  |