ماجرای حبیب
86/02/28
نمیدونم خبر دارین یا نه که دیگه همه آدمها دو رو شدن.
دیگه اون حرفهایی که به زبون میارن حرفهایی نیست که تو دلشونه.
چرا ظاهر و باطن آدمها باهم فرق کرده؟؟!!
ولی من تو این دنیای در هم برهم با اون آدمهای دو روش تونستم
یک نفرو پیدا کنم که واقعا حرفی که میزنه همون حرفیه که تو دلشه
و از صحبت کردن باهاش لذت میبرم.البته با من زیاد صمیمی نیست،
منو زیاد تحویل نمیگیره!!چون منو نمیشناسه،با اونهایی که آشناترهستند
صمیمی تر برخورد میکنه، و برخوردش دوستانه و محبت آمیزه.
آدمهای زیادی هستن که میان دورش جمع میشن و حبیب براشون
حرف میزنه.آره اسمش حبیبه......
البته دقیق نمیدونم،چون همه به همین اسم صداش میزنن.
اینقدر زیبا از عشق و معشوقش حرف میزنه که آدم حسودیش میشه.
واقعا که عجب آدمیه!!البته بگما از این حبیبها تو این دنیا کم نیست.
همیشه یک ساک دستی همراهش هست که با خالی کردن اون وسایل
که اغلب آشغالهای خونشونه،تک تک با همشون حرف میزنه و بعد
دوباره جمعشون میکنه.خیلی دلم میخواست یه روز جلوتر برمو ببینم
چه حرفهایی میزنه.آره حبیب کسی نیست جز یک انسانی که ما آدمها
اونو به عقب مونده میشناسیمش.درسته که اون از لحاظ عقلی کم داره
ولی به نظر من خدا تواناییهایی در حبیب قرار داده که در انسانهای
سالم این جامعه نمیشه پیداش کرد.توانایی درست و بی ریا بیان کردن
احساسش نسبت به یه نفر،صاف و ساده حرف زدن و پاک بودن


