تبليغاتX
دنیای ماوی

ماجرای حبیب

86/02/28

 

نمیدونم خبر دارین یا نه که دیگه همه آدمها دو رو شدن.

دیگه اون حرفهایی که به زبون میارن حرفهایی نیست که تو دلشونه.

چرا ظاهر و باطن آدمها باهم فرق کرده؟؟!!

ولی من تو این دنیای در هم برهم با اون آدمهای دو روش تونستم

 یک نفرو پیدا کنم که واقعا حرفی که میزنه همون حرفیه که تو دلشه

 و از صحبت کردن باهاش لذت میبرم.البته با من زیاد صمیمی نیست،

منو زیاد تحویل نمیگیره!!چون منو نمیشناسه،با اونهایی که آشناترهستند

 صمیمی تر برخورد میکنه، و برخوردش دوستانه و محبت آمیزه.

 آدمهای زیادی هستن که میان دورش جمع میشن و حبیب براشون

 حرف میزنه.آره اسمش حبیبه......

البته دقیق نمیدونم،چون همه به همین اسم صداش میزنن.

اینقدر زیبا از عشق و معشوقش حرف میزنه که آدم حسودیش میشه.

واقعا که عجب آدمیه!!البته بگما از این حبیبها تو این دنیا کم نیست.

همیشه یک ساک دستی همراهش هست که با خالی کردن اون وسایل

 که اغلب آشغالهای خونشونه،تک تک با همشون حرف میزنه و بعد

 دوباره جمعشون میکنه.خیلی دلم میخواست یه روز جلوتر برمو ببینم

 چه حرفهایی میزنه.آره حبیب کسی نیست جز یک انسانی که ما آدمها

 اونو به عقب مونده میشناسیمش.درسته که اون از لحاظ عقلی کم داره

 ولی به نظر من خدا تواناییهایی در حبیب قرار داده که در انسانهای

 سالم این جامعه نمیشه پیداش کرد.توانایی درست و بی ریا بیان کردن

 احساسش نسبت به یه نفر،صاف و ساده حرف زدن و پاک بودن

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:23 PM  | 

به بهانه گارداش

86/02/17

 

در پی نوشتن پست قبلی،بعضی از آقایون کمی دلگیر شدن.

یکی از همون آقایون که من نسبت به ایشون ارادت خاصی دارم

 نظری فرمودند که ترجیح دیدم به عنوان یک مطلب جدید ثبت بشه.

 

((به بهانه گارداش))

 

من فکرمیکنم ما حق نداریم زشتی ها را ببینیم،مگر نه اینکه ما از جایی

 نشئه گرفتیم که خوبی مطلق،زیبایی مطلق و عشق مطلق است.راستی اگر

 خدا زشتیها را ببیند در حق ما انسانها چه داوری خواهد کرد؟؟مگر میشود

آفریننده چشمهای زیبا با دلهای پاک،قلبهایی رئوف،خداوند ارزشهای متعالی

 مطلق،زشتیها و بدیهای ما را ببیند؟؟من مطمئنم نخواهد دید.من و تو چرا

 زشتیها را ببینیم؟!حیف نیست چشمهای به آن زیبایی زشتیها را ببیند!!

باید قلبها را شستشو دهیم تا چشمهایمان شسته شود.

زیباییها را دیدن چندان سخت نیست،تلاش کن دوباره در

مورد" گارداش" بنویسی.چنان بنویس که زیبنده چشمهای تو باشد.

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:24 PM  | 

یک سوال؟!....تولدت مبارک دوست خوبم

86/02/09

 

یه سوال دارم از دوستان وبلاگیه ترک زبانم؟

میدونید چرا درزبان ترکی به برادر میگن گارداش و به دوست میگن یولداش؟؟

به نظرمن فلسفش این میتونه باشه که برادرها اکثرا مثل گار(برف)سرد

 و بی روح هستن و مثل داش(سنگ)سخت و بی احساس.

ولی برعکس خواهرها با عاطفه!!دلیلش چی میتونه باشه؟؟

و دوستان مثل یولداشی هستن.یول(راه- مسیر)وداش(سنگ)

یعنی مثل سنگهایی میمونن که تو مسیری قرار دارند

و ما با گذشتن ازاون مسیرهردفعه ای که از یکیشون

خوشمون بیاد، برمیداریم و پیش خودمون نگه میداریم.

ولی خدا اون روز را نیاره که یکی ازاون سنگها برامون سنگینی کنه.

اونوقته که با کمال بی رحمی میندازیمش دورو خیلی راحت بی خیالش میشیم.

 

آنادان اولان گونون مبارک اولسون

 

و اما حکایت این عکس که ربطی به موضوع نداشت اینه:

درست یک سال وچهارماه و بیست و یک روزپیش یکی از دوستان

 لطف کردن و تو وبلاگشون تولد منو تبریک گفتن.

منم خواستم یه جورایی ازشون تشکر کنم.

حالا من هم توی وبلاگ خودم تولدشو بهش تبریک میگم.

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشه و عمری طولانی و با عزت داشته باشه

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  9:45 PM  |