همیشه غصه میخوردم که تنهایی خودمو در آینده چه جور میتونم تحمل کنم!؟!؟
تا اینکه خدا یه بنده کوچولوی کوچولو برام فرستاد.هیچ وقت یادم نمیره اولین
لحظه ای که جزو نفرات آخری بودم که برای اولین بار می دیدنش،توی بغلم
گرفتم و احساس کردم میتونه همدمه خوبی برام باشه.همون لحظه هم در
گوشش گفتم ولی افسوس که نمی فهمید.ولی ایرادی نداره چند ساله دیگه
هم صبر میکنم،تا اون موقع که خودش بفهمه،خودش درک کنه که تنها اون
میتونه همدمه روزهای تنهایی من بشه.حالا که سه سال از اون روز گذشته،
اون روز تاریخی،روزی که جگر گوشه خواهرم به دنیا اومد و منو به آیندم
امیدوارکرد.خدایا ازت ممنونم که این بچه پاکو برام فرستادی

این دو نکته را هم بگمو برم.
۱: تا حالا شده از چهره باطنی یک نفر خبر داشته باشین و ببینین بقیه مرتب
ازش تعریف میکنن و از خوبیاش میگن.واقعا که آدم از ته دلش میسوزه
۲: راستی باید یه مدت یکی از همین چهره ها رو تحمل کنم.
برام دعا کنین...