تو این پست میخوام زندگی یک آدم یا بهتربگم یک موجود انسان نمارو که فقط از انسانیت نفس کشیدنو بلده شرح بدم.خوبه از اول روز که همون صبح علی الطلوعه شروع کنیم.با طلوع خورشید از سمت مشرق صبح در ایران آغاز میشه،حالا بستگی به شغل و حرفه
طرف به طور متوسط از ساعت 6 صبح به بعد فعالیتها شروع میشه و هر کسی به یه
طرفی میدوئه حالا ازخودشم بپرسی میگه نمیدونم فقط باید برم!!!معمولا صبحها که سوار تاکسی یا اتوبوس میشیم اکثرا همه آدمها سکوت اختیار میکنن و به فکر این هستن که امروزشونو چه طوری میخوان بگذرونن و به محض رسیدن سر کار یا محل تحصیل تا
آخر وقت اداری مثل سگ کار میکنن و یا مثل خر درس میخونن(البته این درس خوندن
به درد عمشون میخوره،مخصوصا تو دانشگاهها،علی الخصوص دانشگاههای آزاد که
تو هر دهکوره ای یکی احداث شده و خیرش به هم میرسه)و بعدشم که باید برگردن
خونه...اینجای داستان از همه قشنگتره،حالا چرا میگم
اگه خیلی مایه دار باشین موقع برگشتن سوار تاکسی میشین و فقط حرص موندن تو
ترافیک رو اعصاب مبارکمون اثر میزاره ولی اگر مثل ماها فقیر باشینو زندگی کارمندی داشته باشین به همون اتوبوسهای خوشگل و مامانی که هر کدوم یه رنگ و یه طرحی روشون کشیدن راضی میشیم(راستی یه چند کلمه هم از زندگی کارمندی مخصوصا قشر فرهنگی تو ایران بگم.اگه کل یک ماهو 30 روز حساب کنیم 2 هفته اول واسه کارمندان
و فرهنگیان ما هفته سعادت و خوشبختیه ولی 2 هفته آخر به قوله بزرگی هفته فلاکت
و بدبختیو کمبود ویتامینه!!!آخه با این حقوقی که به قشر فرهنگیه جامعه میدن مخصوصا
اگه سرپرست خانه وار باشه که نمیشه زندگی رو گذروند!!!حالا جالبتر اینکه اگه این قشر
از مردمم یه کم از فرهنگ پایین باشنو تعداد اولاداشون،دشمنهای جونشون،سر به فلک
بکشه وچند تا از اونها هم دانشجوی دانشگاه آزاد باشنو شهریشون سر به فلک بکشه،
دیگه خودتون تصور کنین که چی میشه،همه چی قاطی پاتی میشه)
خوب حالا بگذریم داستان به اونجا رسید که تو راه برگشت به خونه بودیم که ناچارا باید سوار اون اتوبوسهای خوشگل و مامانی بشیمو بریم به سمت خونه،خوب تو این قسمت
باید یه کم به اون پاهای مبارکمون زحمت بدیمو تا سر ایستگاه بریمو یه نیم ساعتیو منتظر اتوبوس بمونیم و بعد از اینکه یه مشت آدم بیکارو علاف واسمون بوق زدنو کلافمون
کردن(این قسمت مخصوص مونث ها بود)بالاخره اتوبوس میادو ما قدم مبارکمونو تو اتوبوسی میزاریم که موجوداتی که توش هستند هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارن و بلا نسبت
گاو و گوساله همشون رو هم تلنبار شدنو اتوبوسو مبدل به ماشین حمل طیور کردن.بازم
به نظر من ارزش و احترام طیور از ما آدمها بیشتره چون اون حداقل فاصله ای که برای طیور رعایت میشه تو اتوبوس بین ما آدمها رعایت نمیشه!!!خلاصه بعد از کلی کلنجار
رفتن با اینو اون سر اینکه خانوم به من تکیه نده،آقا برو سمت آقایون بایست و اینقدر
چشم چرونی نکن و آویزون شدن از میله ها و مثل کنه چسبیدن به شیشه ها و کلی تحلیل اعصاب متوجه یه سری صحبتهایی میشیم که مثل سوهان موخمونو میسابه!!!آره یه مشت
آدم به بحث و تبادل افکار راجع به اوضاع جامعه و گرونیو اینکه دیگه دلخوشیها از بین رفته حرف میزنن.آی من حرصم میگیره از این حرفها،چون معتقدم که همشون تظاهر به بیچارگی میکنن.آقا اگه گرونیه چرا جنسها نمیمونه تو مغازه ها بگنده؟؟؟چرا با مرتب
گرون شدن اجناس کسی اعتراض نمیکنه و آمار خریدارن بالاترم میره؟؟!!
حالا از این بحث بگذریم..خلاصه اینکه اگه کمی هم شانس داشته باشیم بدون اینکه
کیفمونو تو اتوبوس بزنن از اون خراب شده پیاده میشیمو موقع پیاده شدن انگار نه انگار
که همون آدمی بودیم که موقع سوار شدن بودیمو سر و ریختمون به کل هم میریزه و تو
راه مرتب به سر و ریختمون میرسیم که مبادا دختر پسرهای همسایمون مارو این ریختی ببینن،خلاصه اینکه میرسیم خونه و یه لقمه نونی کفت میکنیمو مثل خرس میخوابیمو
و بعدش غروب خورشیدو از سمت مغرب رویت میکنیمو،بعدش مادرای خونه تو این
فکرن که شام چی درست کننو،بعضیها هم مثل من شبها یه مدتیو تو نت ول میگردنو،
وب گردیاشونو میکننو،نظراشونو میدنو،بعدشم دست از پا درازتر دیس میشنو بعدشم
میرین میخوابنو به این فکر میکنین که فردا بازم باید این مسیر تکراریو برنو،برگردنو اعصابشون خرد بشه و این که این زندگی تکراری همش ادامه داره.این بود شرح
مفصلی از یک روز زندگی تو ایران،البته میبخشید اگه بعضی جاها بی ادبی کردم 
ولی میدونید چیه بعضی وقتها که ناشکری میکنمو از این زندگی تکراری مینالم،خدا
بدجوری حالمو میگیره و یه مشکلی واسم پیش میاره و میگه بیا حالا زندگیت از تکرار دراومد.وقتی بعضی وقتها یکی از اعضای خانوادم مریض میشن،حتی یه مریضیه ساده اونوقته که قدر همین زندگیه تکراریو میدونم خدارو به خاطر عطا کردن همین سلامتی،
که بهترین نعمتیه که بهم داده شکر میکنم.پس قدر همین زندگی تکراریم باید دونست