تبليغاتX
دنیای ماوی

چرشنبه آخشامی

86/12/28

 

اینم از تخم مرغهایی که قولشو داده بودم

 

 

هر ساله تو چهارشنبه آخر سال تو وطن من یعنی "اهر" مرسومه که پدرها به دخترانشون

 و برادرهای متاهل به خواهرهاشون که ازدواج کردن(آقا بالا سر دار شدن)همراه کادوهایی

 که براشون میفرستن،در کنارش شامی رو هم تدارک میبینن و به همراه شیرینی و آجیل و یه جفت جوراب به درب منزل مبارکشون حواله میکنن،البته الان با اتول این مسیر طی میشه ولی  اون قدیم ندیما توی سینی های بزرگ مسی چیده میشد و روی سر مبارکشون حمل میکردن تا در خونه طرف و معمولا رسمه که موقع گرفتن اون ولیمه طرف میگه:

"الله پاییمیزی کسمسین"

یه رسم دیگه ای هم که داریم همین رنگ کردن تخم مرغهاست،که معمولا بزرگ خانواده که مادربزگ باشه با رنگ کردن تخم مرغ به تعداد افراد خانواده و دادن اونها به تک تک اعضای فامیل مخصوصا بچه ها یه جورایی دلشونو شاد میکنه 

همیشه از مامانم میپرسم آخه حکمت این تخم مرغها چیه؟؟!!

اونم میگه به خاطر یومنشه که باید هر ساله و به تعداد نفرات فامیل رنگ بشه

حالا جالب اینه که فردای روز چهارشنبه سوری که همین فردا صبح باشه،صبح علی الطلوع راهی خارج شهر میشنو از روی آب میپرن.شب قبل از روی آتیش و فردای اون روز از روی آب...واقعا که چه مراسم جالبیه...قبل از پریدن درد و دلهامونو با آب میکنیم،آبی که نشانه پاکی و صداقته،که اصل زندگی هم بر این صداقت استواره،فکر کنم واسه همینه که باید از روی اون پرید.حین پریدن از آب واسه خودمون و بقیه سال خوبیو آرزو میکنیم و تخم مرغهایی رو که از بزرگتر فامیل تحویل گرفتیمو همونجا تناول میکنیم.من تا حالا یک بار تونستم تو این مراسمها شرکت کنم،یعنی یه سال تونستم چهارشنبه سوری تو وطنم باشم،

اکثر موقعهایی که عیدا رفتم وطنم جوری بوده که موقع تحویل سال نو رسیدم اونجا...

یه کلام ختم کلام

 

چرشنبه آخشامیز مبارک اولسون

پینوشت:

1- این پستو موقعی دارم مینویسم که محلمون از شدت ترقه بازیو آتیش بازی داره میترکه

2- فردا کلی مسافر داریم که مهمتر از همشون بابای گلمه...

 دعا کنین سالم و سلامت برسن اینجا

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:1 PM  | 

بن نوروزی کارمندان دولت

86/12/24

جونم براتون بگه به دلیل این که پدر و مادر بنده از یک طرف کارمند دولت و از طرف دیگه فرهنگی میباشند،هر ساله نزدیک سال نو به خاطر ارزش و احترام خاصی که دولت عزیز به این قشر مخصوصا فرهنگیان عزیز و شریف قائل است،طی عرضه بن هایی که معروف به  "سبد غذایی" میباشند دلهای آنها را شاد و لبهایشان را دم عیدی همواره خندان مینماید.طی همین پروژه پارسال نزدیکای عید نوروز به مادر بنده که یک فرهنگی این مملکت میباشد با عرضه  چند کیلو برنج تایلندی که همگی از مزه خوشمزش خبر دارین و چند تا مرغ کاکل زری که والله به همه  چی شبیه بود جز مرغ و روغن جامد و بهتر از همه چند کیلو گوشت یخ زده،دل مامیمو که الهی من قربونش برمو شاد کرد.من نمیدونم این دولت عزیز با عرضه این مواد فرهنگی این مملکتو چی تصور کرده؟؟!!  یه آشغال خور؟؟!!  یا یه فردی که هیچی حالیش نیست؟؟!!البته عرض کنم خدمتتون که خیلی از همین فرهنگیان عزیزمان هم با آغوش باز و لبی خندان میرفتنو این مواد به اصطلاح خوردنیو تحویل میگرفتنو نوش جونشون میکردنو یه لیوان آبم روش مینوشیدنو هیچی هم حالیشون نبود!!!

چند روز پیش هم طی شب نشینی که با فک و فامیل داشتیم یکی از همون فامیلهای محترم که از همین فرهنگیان عزیز و شریف بود میگفت که به ما گوشت یخ زده ای پارسال عرضه شد که تازه اونم به صورت 4 نفری عرضه میشد و باید اون همکاران فرهنگی خودشون اقدام به تقسیمش میکردن.طرف میگفت هر کاری کردیم این گوشت تو هیچ قصابی تیکه تیکه نشد.که ناچارا راهی  نجاری شدیم و بوسیله اره نجاری موفق به بریدن اون گوشت شدیم...

واقعا که چه موفقیتی!!!

"البته طرف میگفت اونی که تیکه تیکش کردیم به همه چی شبیه بود جز گوشت"

که خلاصه بعد این همه زحمت فامیل ما سهم خودشو بین چند تا فقیری که خودش میشناخت   تقسیم کرد و از خیر اون گوشتو سبد غذاییش گذشت!!!

و اما سبد غذایی امسال که شامل اینایی هستن که عرض میکنم... 9 کیلو مرغ و 2 کیلو عدس و 2کیلو نخود و 4 کیلو شکر و ۵ تا روغن مایع ...

که انگار بهتر از سبد غذایی پارساله...

 نمیدونم والله..امید به خدا

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:24 PM  | 

یه شعر عشقولانه که به دل ماوی نشست

86/12/16

 

دیروزهمینطور که تو توهمات فانتزیم سیر میکردم یه صدای رسایی به گوشم تلنگری

زد.صدای قشنگ و شیوایی که یه شعر زیبایی رو زیر لب زمزمه میکرد.چنان شور

و شوق عجیبی حین زمزمه کردن بهش دست داده بود که تماشایی بود.ناخودآگاه سمت 

صدا رفتمو از صاحب اون صدا خواستم که دوباره اون شعرو با همون حس واسم بخونه

دیدم کتاب مشیری دستشه ولی شعری که میخوند شبیه شعرای مشیری نبود.

شعر"وای شهریار" مشیری بود که میان اشعار گاها اشعار خود شهریارو گنجونده بود.

اون قطعه شعری که منو از اون توهمات کشید بیرون این بود که :

 

گاهی گر از ملال محبت برانمت

دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهمو وارهانمت

"شهریار"

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  3:32 PM  | 

از خونه تکونی شب عید تا خونه تکونی دل خودمون

86/12/11

 

داریم به عید نوروز نزدیک میشیم

دیگه چیزی نمونده...یواش یواش عیدم میاد

همه مشغولن...مشغول خونه تکونی شب عید...

همیشه این موقعها وقتی خونه تکونی مردمو میبینم این حرف تو ذهنم مرور میشه

که چی میشد خونه دل آدمها هم یه جورایی اساسی و ازپایه تکونده بشه

میدونین چیه این کار شاید زیادم سخت نباشه...البته شایدم سخت باشه

من خودم شخصا اعتراف میکنم که جزو اونهایی هستم که خونه دلشون سال تا سالم

تکونده نمیشه و این یه نوع بدبختیه

چرا خدا این نعمتو بهم نداده؟؟!!

نعمتی که راحت بتونم فراموش کنم،راحت بتونم بگذرم،راحت بتونم بی خیال بشم

شوما راهی واسه این مشکلم سراغ ندارین؟؟؟

راستی یه سوالم دارم...شوما دوست عزیز،عیدتون چه روزیه؟؟؟

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  0:23 AM  | 

تولد وبلاگم

86/12/04

 

 "دنیای ماوی دو ساله شد"

 

اول از همه بگم که امروز وبلاگم دو ساله شد"البته با دو روز تاخیر"

دیگه از بس فکرم به این کنکور لعنتی بود یادم رفت.

خیلی ممنون احتیاج به تبریک نیست

از این بابت هم خوشحالم هم ناراحت..خوشحال از اینکه دوستای خوبی پیدا کردم

و ناراحت از اینکه دو سال از عمرم گذشت..طوریم گذشت که حتی فکرشم نمیکردم

تو این دو سال لحظاتی پیش اومده بود که از شدت عصبانیت میخواستم در وبلاگمو

تخته کنم،ولی هر بار نتونستم.چون این وبلاگو زمانی ساختم که تک تک لحظاتش

 واسم ارزشمند بوده و هست و خواهد بود.همیشه گفتم بازم میگم انتخاب این اسم

واسه وبلاگم به دلیل علاقه ای بود که نسبت به اسم ماوی داشتم.امیدوارم که دوباره

 لحظه ای پیش نیاد که به سرم بزنه و بخوام با دست خودم گور وبلاگمو بکنم.

این وبلاگ یه جورایی شده خونه دومم،آدم عاقلو بالغ که خونشو خراب نمیکنه

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:26 PM  | 

ممنون از همگی دوستان

86/12/01

 

سلام خدمت همه دوستان

از همگی ممنونم که به نوعی بهم روحیه دادین و خواستین یه جورایی استرس

امتحانمو نفهمم،واقعا جدی میگم این چند روزه استرس خاصی داشتم که هر وقت شبها

میومدمو نظرای قشنگتونو میخوندم کلی حالم بهتر میشد...

 از همتون ممنونم بابت همه چی

دیگه هم قبول شدنو نشدنم تو کنکور زیاد واسم مهم نیست.چون اینقدر از زندگی بدم 

اومده و اینقدر زندگی پر پیچ و خم شده که اینجور مسائل توش گم شده

 همین که فهمیدم دوستای خوبی مثل شوماها دارم و تشریف آوردینو به این پستم

نظرای دلگرم کننده دادین واسم کلی نعمته...از همتون ممنونم

البته اجازه بدین از تک تکتون تشکر کنم...اینجوری بهتره...

البته به ترتیب نظر دادن تو این کامنتدونی این تشکر صورت گرفته..

یهو امر مشتبه نشه که بعضیا پارتی داشتن

اول از همه از"بایقوش"عزیز

که تو این مدت واقعا همش آنتی استرس از خودش پخش میکرد

دوم از"علی نیک کار"

 که منم براشون آرزوی موفقیت تو کنکورو دارم

سوم از"پیمان"عزیز

 که ایشونم انگار وجه شباهتشون با ما تو خوردن اون پذیرایی مفصل بوده

چهارم از"شیطونک شاکی"عزیزم

ازت ممنونم...آره واقعا که طفلک بی شاره ام

پنجم از"آمی"عزیزم

که الهی قربونش برم  آمی عزیزی که همیشه ماویشو زیادی تحویل میگیره!!!

ششم از"سلامت"

که ایشونم نوعی تشویقم کردن واسه خوندن

هفتم از"شهربانوی"عزیز

شهربانو همیشه نظراتت دلگرمم میکنه

هشتم از"یاسی عزیز،آبجی جون بایقوش"

منم واست آرزوی موفقیت دارم

نهم از همشهری خوبم"روح الله جلیلی"

جناب خودت داری فوق میخونی...

واسه همین میگی خبری نیست؟؟!!یعنی جدا یه کم اطمینان کافیه؟؟!!

دهم از"زهرای" گل خودم

زهرا اگه قبول نشیم عابرومون میره نه؟؟!!

یازدهم از یه همشهری دیگم"مجتبی"

پس تو هم کورنومتر کنکورتو زدی؟؟!!

در ضمن شیرینی کنکورمم حتما...اگه قبول بشم عکسشو اینجا میچپونم

دوازدهم از"حمیده"عزیز

حمیده خیلی ازت ممنونم عزیزم که میای و اینجوری و با گفتن اون نظرا شادم میکنی

دوست دارم حمیده عزیز

سیزدهم از"نازنین"عزیز

به روی چشم اگه تونستم جلوی شیمکمو بگیرم واست کیکشو میارم،البته عکسشو

چهاردهم از"قارداشخان"

ایشونم تازه با ما آشنا شدن،ولی آرزوی قبولیمونو داشتن...

ممنون ازتون همشهری عزیز

و آخر از همه از"رامین"

رامینی که هرزگاهی میادو به وبم سر میزنه...

جناب من همش زار میزنم؟؟!!

دستت درد نکنه...در ضمن از دست من چی...............؟؟!!

************************* 

اعلام تاریخ امروز۱/۱۲/۱۳۸۶

 "از امروز۳۸-۳۹ ساعت دیگه مونده تا امتحان"

************************* 

اعلام تاریخ امروز۲/۱۲/۱۳۸۶

 "از امروز۱۴-۱۵ ساعت دیگه مونده تا امتحان"

          

امروز رفتمو یکی از روزهای کنکورم سپری شد

امروز از اون روزهایی بود که هیچ وقت یادم نمیره

چون همه جوره مشکل واسم پیش اومد

راستی اینم عکس کیکی که قولشو داده بودم

وقتی داشتم فرمولهای فردارو مرور میکردم عکسشو گرفتم

امروز از بس حالم گرفته بود که حتی نتونستم یه لیوان آبم سر جلسه بخورم

چه برسه به این کیک...کیک خوشمزه ای بوداااا...!!!

جاتون خالی تو خونه به جای تک تکتون تناولش کردم

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:11 PM  |