تبليغاتX
دنیای ماوی

ماوی حسودیش گل کرد امروز

87/01/26

امروز که بعد از کلی به اصطلاح درس خوندن از کتابخونه خارج شدمو واسه کمی

استراحت وارد محوطه پارک شدم،ناخودآگاه چشمم به دو تا جوون اوفتاد،به دو تا جوون

از جنس مخالف که من هر وقت اینجور جوونارو میبینم میگم وای دو تا پرنده پر شیکسته

 باز دارن واسه هم جیک جیک میکنن...خلاصه همینجور غیبت کنان پشت سر اون دو تا

 جوون که با خودم میگفتم طبق معمول دارن موخ همدیگرو میزنن،قدم زنان بهشون نزدیکتر شدمو واسه یه لحظه از خودم بدم اومد.از دور میدیدم که هر دوشون با اشاره به این ورو

اونور حرف میزننو اکثرا دستای هردوشون تو هواست،ولی بازم متوجه نشدم.تا اینکه

وقتی نزدیکتر شدم دیدم هر دوشون کر و لال هستنو دارن به زبون خودشون با هم درد

و دل میکنن،یه لحظه دلم گرفت،ولی بعدش با خودم گفتم همون بهتر که اینا کر و لالن...

همون بهتر که با اشاره با هم صحبت میکنن...همون بهتر که مثل بقیه آدمهایی که هر دو

 نعمتو دارا هستن یه مشت دروغ و دلنگ واسه هم نمیبافن...

همون بهتر که زبونی ندارن تا با اون نیش بزنن...

همون بهتر که میتونن احساسات واقعیشونو با نگاهشون به هم منتقل کنن،احساساتی که

 دیگه این روزا چیزی جز یه مشت زرو پر"البته معذرت میخواما" باقی نمونده...

احساساتی که بارها گفتمو باز میگم این روزها لجنزاری بیش نیست

خلاصه کلام اینکه یه جورایی بهشون حسودیم شد.حالا نمیدونم اون دو تا کوجانو دارن به

 چی فکر میکنن،ولی هر جا باشن واسشون آرزوی خوشبختی دارم.خوشبختی واقعی...

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:40 PM  | 

اومدن بهار تو خونه ما

87/01/20

بالاخره بهار سرکی هم به حیاط خونه ماوی اینا زد

درسته که امسال تو زمستون نرگسهای خوشکلم باز نشدن،ولی عوضش تو بهار این

 زنبقهای ناز و مامانی باز شدنو اومدن بهارو به ماوی خبر دادن

راستشو بخواین ماوی زیاد اومدن بهارو احساس نکرده بود

ولی این زنبقها بالاخره کار خودشونو کردنو یه تلنگری به ماوی زدن

 

 

پینوشت یکم : جونم براتون بگه که امروز بعد حدودا چهل روز سرکی به کتابخونه زدمو

 دوباره درس خوندنو واسه دانشگاه آزاد شروع کردم.اونم چه درس خوندنی!!!

همش به حرف زدن با دوستای ناز و گل منگولیم گذشت

دلم واسه تک تک بچه ها  اندازه یه اتم شده بود...کسی میدونی اندازه اتم چقدره؟؟!!

واسه لیلا با اون اس ام اسهاش و ماجراش با حسین آقاش

واسه مریم،مریمی که همیشه به من و حرفام ایراد میگرفتو و همیشه میگفت بابا یه کم 

با ادب باشی هم بد نیستا،که امروزم میگفت نه بابا تو سال ۸۷ پیشرفت خوبی داشتی!!!

واسه سمیه با اون طرز خنده هاش که همیشه زهرا جونی اداشو در میاورد

و مهمتر از همه واسه مرضیه جونم که امروز متاسفانه نبودش

خداییش مرضیه یه چیز دیگه است...خیلی صادقانه و معصومانه حرفاشو میزنه

" مرضیه کوجایی که از غمت ناله میکند این دل گرفتار"

واسه مسئولمون آقای فلانی که همیشه ترک موتورش میشستیمو ویراژ میدادیم

خداییش هوامونم خیلی داشت،آخه یه جورایی پارتی داشتیم،به همه گیر میداد واسه کارتو

 حرف زدن،جز منو زری جونم...خداییش مسئول خوبیه...خدا حفظش کنه

و مهمتر از همه دلم واسه تمبر و آلوچه هایی که از سوپری میگرفتیمو دلمونو به همونا

خوش میکردیم.که امروزم باز تناول کردیم...جای همتون خالی

 

پینوشت دویوم : یه چند روزیه که مامی جون محترمم ترک خونه گفته و رفته سفر

نمیخواستم اینو بگم...ولی واقعا اعتراف میکنم که دلم واسش تنگ شده و دیگه حالم از

آشپزی به هم میخوره...خدا برکت بده به ماکارونی

چون همش این چند روزه اکثرا اینو پزیدمو بعدشم نوش جانمون کردیم

 

 

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  10:54 PM  | 

تعطیلات نوروزی

87/01/14

اولا که با کمی تاخیر،البته یه کمی بیشتر از کمی عید همگی مبارک

دوما بازم می خوام مثل پارسال از تعطیلات نوروز بنویسم.امسال تعطیلاتو بیشتر تو خونه خودمون بودیم و به قول یه دوستی خونمون شده بود کاروونسرا و مدام از مهمونهای رنگارنگ و جورواجور پذیرایی میکردیم.خلاصه بعد از چند روز پذیرایی از مهمونهای محترم به پیشنهاد اکثر افرادی که تو خونمون حضور داشتن راهی شیراز شدیم.

شیرازی که تمدن ما ایرانیها از اونجا شکل گرفته

 

پاسارگاد

 

شیرازی که شهر حافظ و سعدی و شهر داش آکل و مرجانه...

 

حافظیه

 

شیرازی که توی این چند سال زندگی تا حالا 2 بار  سفر بهش داشتم.

سفر اولم بنا به دلایلی تنها سفریه که هیچ وقت از یادم نمیره.

 

سعدیه

 

بین سفری که 11 سال پیش تو نوروز 1376 به شیراز داشتم و سفری که الان داشتم زمین تا آسمون فرق هست.اصلا اون سفر یه چیز دیگه واسه ماوی بود و تا ماوی عمر داشته باشه اون سفرو فراموش نمیکنه..چه میشه کرد ماوی دیگه...بعضی چیزا یادش نمیره

خلاصه اینکه چند روزیو تو شیراز موندیمو باز برگشتیم به ولایت خودمون

 

باغ ارم

 

و اما روز سیزده به در هم بد نبود واسه ماوی،چون همش توی یه چادر دنج مشغول سیر کردن تو توهمات فانتزی خودش بود و مدام به بالای سرش که این زیر مشاهدی میکنین خیره شده بود

 

13 به در ماوی

 

نوشت اول : معمولا هر کسی که به سفر میره مرسومه که واسه دوستاش سوغاتی اون شهرو بیاره،یکی از دوستای عزیزم هم از من یه سوغاتی خواسته بود که منم چون احترام خاصی بهش قائلم روشو زمین ننداختمو سوغاتیشو طبق سفارشش واسش آوردم.

و اما سفارش این دوست عزیز چیزی نبود جز یکی از ستونهای تخت جمشید..

بیا عزیز اینم سوغاتیت..هر ستونیو که دوست داشتی وردار

 

تخت جمشید

 

پینوشت دوم : توی سفر شیراز به یه موضوع جالبی برخوردم.والله ما که تو ولایتمون کلمه  "بلوار" رو همینطور نوشتم که میبینین.ولی تو شهر شیراز این کلمه به صورت "بولوار" نوشته میشه...خیلی واسم جالب بود این طرز نوشتن.

واسه اثبات حرفام از یکی از تابلوها فوتویی تدارک دیدم که شوماها هم ببینین...

بولوار

تو شهر شوما چه جور این کلمه رو مینویسن؟؟؟

+ماوی این پستو نوشته    تو ساعت  11:16 PM  |