دلم می خواد برم یه جایی که هیشکی نباشه خودم باشمو خودم... می خوام فریاد بزنم آره فریاد... اونقدر بلند که گوش هارو کر کنه... می خوام خدارو صدا بزنم آره خدارو... بگم خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که این سزای من بود ؟... من چرا باید این قدرزجر بکشم آره زجر اونم نه یه کم بلکه زیاد... تو هر لحظه زندگیم... نشده که یک بار فکرم آزاد باشه و راحت... دلم می خواست لحظه ای از زندگی رو تجربه کنم که به هیچی فکر نکنم... دلم هوای وطنمو کرده... آره وطنم... سرزمین پدر مادریم... دلم می خواد هواشو تنفس کنم... یک نفس عمیق... اصلا من هر وقت نزدیک اونجا می شم تغییر هواشو احساس می کنم... احساس میکنم اونجا یه جای دیگه است اونجا وطنمه با این که نسبت به اینجا کوچیکه ولی من دوستش دارم... خودشو ـ جنگلاشو ـ شهرهای اطرافشو حتی اون کوچه بازارهای قدیمیشو... ولی چاره چیه اونجا نیستم و همیشه افسوس می خورم... تمام عمرمو با همین افسوس گفتن ها سپری کردم و می کنم. افسوس...
#################
زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم
#################
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
#################
تنها شاهد اشکهاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است هرگزنخواستم چشم نا محرم اين لحظه هاي نا آشنا فرو ريختن اشک را بر گونه هايم ببيند هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود اما تو... تو که ازگريه هاي پنهاني من با خبري! چه کنم... گاهي همين گريه هاي گهگاه جاي خالي تورا در غربت ترانه هايم پر مي کند باور کن!...
#################
زندگی بازیست، ما خود صحنه میسازیم تا بازیگر بازیچه های دیگران باشیم. وای زین برد روانفرسای، من بازیگر بازیچه های دیگران بودم، گرچه میدانستم این افسانه را از پیش...زندگی بازیست.