خاطرات کودکی ماوی
87/02/13
محمد حسین یه جمله ای رو گفت که واقعا کلهم منو ریخت به هم باید اعتراف کنم که کم مونده بود اشکم دربیاد جلوی جمع شهریار گفت که بهترین خاطرات آدم،خاطره های دورانیه که بچگیشه اونجا گذرونده که اونم محاله یادش بره...واسه یه لحظه یاد دوران بچگی خودم افتادم یاد خونه آجانو مامانیم...که هر دفعه تو تعطیلات با کلی ذوق و شوق روونه اونجا میشدیم الان حاضرم هر چی دارم بدم برگردم به اون موقع الان چند سالی میشه که اون خونه رو فروختن...خدا آجانو مامانیمو بیامرزه هر دفعه هم که میرم اهر اکثرا از جلوی درش رد میشم هر دفعه ای خواستم برم زنگ درو بزنمو یه نیگاهی توش بندازم ولی ترسیدم...ترسیدم که با دیدن اونجا خاطره هام زنده بشه خاطره هایی که یه جورایی خفشون کردم تو ذهنم شاید باورتون نشه...ولی حتی موقع نوشتن این پست اشک تو چشام جمع شد
اینم از بازی که همشهری گلم"ارسباران"دعوتمون کرده
یه جمله شش کلمه ای باید بنویسیم تو وبمون
"باران،تنها مونسم درين شبهاى بهارى"